تبليغاتX
عاشقه دل شکسته

عاشقه دل شکسته

مشق

مشق عشق رو باید با جوهر اشک قلم غم و صفحه ای به رنگ وصل نوشت

پس چشمها ببارید تا شبنم خون بر مژهام افتد تابا خطی سرخ بنگارم

و ای غم ها همه بر من بارید که حکایت عشق من طولانیست

و اما وصل نمی دانم ولی گمان میکنم لحضهای هم کافی باشد

وعشق تکرار لذت بخش غم آلود حس خواستن است در امتداد زمان...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:40  توسط nima  | 

سلام به همه من نمی دونم چی شد یه دفعه یاد جک افتادم اونم از نوع بی مزش حلا اگه دلتون خواست بخونید روی ادامه مطلب کلیک کنید  خوشحال می شم  

 

راستی اگه شما جک بامزه دارین برای من بفرستید.قول با اسمه خودتون بگذارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 21:1  توسط nima  | 

چشم..................

چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
گوش
لحظه اي خوب گوش داد‏, سپس گفت: پس كوه كچاست؟ من كوهي نمي شنوم.
آنگاه دست
درآمد و گفت: من بيهوده مي كوشم آن كوه را لمس كنم, من كوهي نمي يابم.
بيني
گفت: كوهي در كار نيست. من او را نمي بويم.
آنگاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت و گو شدند و گفتند: اين چشم يك جاي كارش خراب است
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:6  توسط nima  | 

درويشي که به تصادف در جهنم افتاد !!

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:
يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده
نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.
جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:5  توسط nima  | 

بار الهی

پرسيدم : بارالها ، چه عملي از بندگانت تو رابه تعجب وا ميدارد ؟
پاسخ آمد :
اينكه تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي بريد و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به كودكي مي گذرانيد....
اينكه سلامتي خود را فداي مال اندوزي مي كنيد و سپس تمام دارائي خود را صرف بازيابي سلامتي مي نمائيد.....
اينكه شما به قدري نگران آينده ايد كه حال را فراموش مي كنيد ، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را .. !!
اينكه شما طوري زندگي مي كنيد كه گوئي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد كه گوئي هرگز زنده نبوده ايد....
پرسيدم
: چه بياموزيم ؟
پاسخ آمد
:
بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ، ولي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز دارد...
بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد ، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه اي از كردار و اخلاق خود شماست !!
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد از آنجا كه هر يك از شما به تنهائي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيريد...
بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعفها و نقصان هاي شما آشنايند و ليك شما را همان گونه كه هستيد دوست دارند...
بياموزيد
كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي دهد ، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست...
بياموزيد
كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با ممارست بيشتر در خود تقويت نمائيد...
بياموزيد
كه دو نفر مي توانند به يك چيز يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو از آن ، هيچگاه يكسان نخواهد بود...
بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:4  توسط nima  | 

منه رو سیاه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:28  توسط nima  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 21:18  توسط nima  | 

آه...........

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 18:48  توسط nima  | 

مردن من

زهر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خيزد چه سنگين مي رود اين مرده از بس آرزو دارد

 وصيت مي کنم وقتي که مردم چشمهايم را نبنديد ،‌ همه بفهمند چشم انتظارت بودم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا مردم بفهمند چيزي با خودم نبده ام و به آنچه خواسته ام نرسيده ام. وقتي مردم بر روي قلبم قالب يخي بگذاريد تا به جاي تو اشک بريزد. روي قبرم تکه يخ عظيمي قرار دهيد تا با اولين اشعه خورشيد آب شود تا همه بدانند وجودم مثل يخ آب شد. بر روي قلبم چيزي ننويسيد تا هر چه زودتر از خاطره ها محو شوم ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 18:26  توسط nima  | 

بغض شکسته

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:6  توسط nima  | 

خيلی وقته که دلم گريون و غمگينه


خيلی وقته که صدات برام اندوهگينه


مدتهاست که دلت برام تنگ نيست


               زمان زيادی که دستهات دلتنگ دستام نيست


نميدونم از کی چشماتم ديگه مال من نيست


     شايدم جدای از جسمت


                          دلتم از آن من نيست


نميدونم هر که هستی برايم تو دنيا هستی


                 تو برايم سوای هر کسی


             آخر تو عشقم هستی


اگر طبق خواست سرنوشت بگذريم ز هم


ياد توست هميشه مرهم


                برای اين دل خستم


   << اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار


     ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:39  توسط nima  | 

بارها و بارها نوشتم


اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو


برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم


که بخواني تا بداني


                 تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي


که بخواني تا بداني


برايم همچون آب براي گل


برايت مينويسم که بخواني و بداني


من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام 



آسان از دست نخواهم داد


مينويسم تا بداني


                  وقتي آمدي پاييز بود


با آمدنت پاييز را بهار کردي


زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را


نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود


نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند


تو را به دل بهاريت قسم


بمان و فصل ها را بهم نريز  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:38  توسط nima  | 

دل من .............

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد و رفت 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:37  توسط nima  | 

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي 


تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:35  توسط nima  | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 13:25  توسط nima  | 

مردها مثل « مخلوط كن » هستند
. در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد

: مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند
. حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد

: مردها مثل « كامپيوتر » هستند
. كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند

: مردها مثل « سيمان » هستند
. وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني

: مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند
. هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند

: مردها مثل « جاي پارك » هستند
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم

: مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند
. بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند

: مردها مثل « باران بهاري » هستند
. هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود

: مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند
. ارزان هستند و غير قابل اطمينان

: مردها مثل « موز » هستند
. هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند

: مردها مثل « نوزاد » هستند
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 13:21  توسط nima  | 

صدایی نیست کسی نیست آشنایی نیست . و در این برهوت همنوایی نیست . نگاه دور دست تو بکاری نمی آید . اینجا فقط شن باد است که میماند خاک است که میماند و گرماست که تمامیت نفسگین زندگیم را میسوزاند . اینجا تو نیستی که به فریاد برسی . اینجا فریاد رسی هم نیست . اینجا من هستم و این همه راه نرفته که افسوس گامهایم به دامان بلندشان نمیرسد . اینجا نام هر کسی رویاست . اینجا عشق رویاست . بودن رویاست . هستن رویاست . همین . اینجا سوگ برپاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:4  توسط nima  | 

چت در دین مبین اسلام

احکام چت: در اسلام اگر مردي و زني به قصد چت خصوصي(استقفر الله) وارد مسنجر شوند ، واجب است كه قبل از شروع چت ، صيغهء حلاليت مجازي بين آن دو جاري شود . اين صيغه به صورت لوگو در دسترس همه افراد قرار مي گيرد تا با كليك به روي آن به صورت خودكار جاري گردد. * كليك كردن هر دو نفر مستحب است. * بديهي ايست كه اين صيغه ، تنها تا باز بودن پنجرهء چت اعتبار دارد و با بسته شدن پنجره ، چه سهون و چه عمدن ، صيغه خود به خود فسخ مي گردد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:58  توسط nima  | 

و اما عشق............

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:57  توسط nima  | 

باز هم زندگی.................

زندگی برگ زردی است به نام غم ....... آینه شکسته ای است بنام دل ...... مروارید غلطانی است بنام اشک ....... و نامه سوزناکی است به نام آه .......
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:53  توسط nima  | 

بازم.............

باز یکی با غصه هاش ،داره آواز می خونه ، وقتی غم تو دل باشه ،دیگه مردن آسونه ، قامتش خم شده از کوله ی سیاه غم ،چی می خواد تو روزگار؟ جز خدا ،کی می دونه؟ کی این مرد غریب مثل من پریشونه؟می دونه همین شبو توی دنیا مهمونه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:1  توسط nima  | 

زندگی............

زندگي سه چيز است اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 0:54  توسط nima  |