مشق
پس چشمها ببارید تا شبنم خون بر مژهام افتد تابا خطی سرخ بنگارم
و ای غم ها همه بر من بارید که حکایت عشق من طولانیست
و اما وصل نمی دانم ولی گمان میکنم لحضهای هم کافی باشد
وعشق تکرار لذت بخش غم آلود حس خواستن است در امتداد زمان...
پس چشمها ببارید تا شبنم خون بر مژهام افتد تابا خطی سرخ بنگارم
و ای غم ها همه بر من بارید که حکایت عشق من طولانیست
و اما وصل نمی دانم ولی گمان میکنم لحضهای هم کافی باشد
وعشق تکرار لذت بخش غم آلود حس خواستن است در امتداد زمان...
راستی اگه شما جک بامزه دارین برای من بفرستید.قول با اسمه خودتون بگذارم![]()
وصيت مي کنم وقتي که مردم چشمهايم را نبنديد ، همه بفهمند چشم انتظارت بودم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا مردم بفهمند چيزي با خودم نبده ام و به آنچه خواسته ام نرسيده ام. وقتي مردم بر روي قلبم قالب يخي بگذاريد تا به جاي تو اشک بريزد. روي قبرم تکه يخ عظيمي قرار دهيد تا با اولين اشعه خورشيد آب شود تا همه بدانند وجودم مثل يخ آب شد. بر روي قلبم چيزي ننويسيد تا هر چه زودتر از خاطره ها محو شوم ... ![]()
![]()
خيلی وقته که دلم گريون و غمگينه
خيلی وقته که صدات برام اندوهگينه
مدتهاست که دلت برام تنگ نيست
زمان زيادی که دستهات دلتنگ دستام نيست
نميدونم از کی چشماتم ديگه مال من نيست
شايدم جدای از جسمت
دلتم از آن من نيست
نميدونم هر که هستی برايم تو دنيا هستی
تو برايم سوای هر کسی
آخر تو عشقم هستی
اگر طبق خواست سرنوشت بگذريم ز هم
ياد توست هميشه مرهم
برای اين دل خستم
<< اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار
ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>![]()
بارها و بارها نوشتم
اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
مينويسم تا بداني
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد و رفت
چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت![]()
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين 
: مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند
. حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد
: مردها مثل « كامپيوتر » هستند
. كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند
: مردها مثل « سيمان » هستند
. وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني
: مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند
. هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند
: مردها مثل « جاي پارك » هستند
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم
: مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند
. بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند
: مردها مثل « باران بهاري » هستند
. هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود
: مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند
. ارزان هستند و غير قابل اطمينان
: مردها مثل « موز » هستند
. هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند
: مردها مثل « نوزاد » هستند
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد
صدایی نیست کسی نیست آشنایی نیست . و در این برهوت همنوایی نیست . نگاه دور دست تو بکاری نمی آید . اینجا فقط شن باد است که میماند خاک است که میماند و گرماست که تمامیت نفسگین زندگیم را میسوزاند . اینجا تو نیستی که به فریاد برسی . اینجا فریاد رسی هم نیست . اینجا من هستم و این همه راه نرفته که افسوس گامهایم به دامان بلندشان نمیرسد . اینجا نام هر کسی رویاست . اینجا عشق رویاست . بودن رویاست . هستن رویاست . همین . اینجا سوگ برپاست
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست